امیررضا شاکریامیررضا شاکری، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

امیر رضا عسل طلای مامان و بابا

سفر شمال به همراه مامانی و بابایی و خاله و دایی و زن دایی

بعد از سفر مشهد از جاده ی شمال برگشتیم. بالاخره مامانی زهرا و بابایی رو راضی کردیم که باهم بریم شمال. بعد از نماز صبح رفتیم حرم برا زیارت وداع و از اون طرفم راه افتادیم به سمت رامسر، تقریبا ساعت 11 ، 12 شب رسیدیم به دایی هام زنگ زدیم که از تهران بیان، دایی صادق اومد ولی دایی حامد به خاطر سربازیش نتونست بیاد و جاش خیلی خالی بود.   روز اول رفتیم تله کابین رامسر... اینجام بام رامسره بعدشم رفتیم شربازی رامسر ولی هیچ کدوم از بازی های اونجا هنوز مناسب سن امیر رضا خان نبود و تنها با یک بادکنک کلی سر ذوق اومدی فرداشم رفتیم جنگل های دوهزار سه هزار تازه صخره نوردی هم کردی!! بعدشم رفتیم دریا ...
24 مرداد 1392

السلام علیک یا ثامن الحجج

بعد از ماه مبارک رمضان قسمت شد تا آقا پسر گلمون امیر رضا رو برای دومین بار ببریم به پابوس امام رضا علیه السلام... زیارتت قبول مشتی ... ای قربوووووووووووووووون این دعا خوندنش انگار یه عالمه حرف با امام رضا داشتی... یه روزم رفتیم بازار و برا امیررضا گوگولی یه کفش تابستونی و یه عینک آفتابی خریدیم که خیلیییییییی بهت میومد.. حیف که تندی برمیداشتی و نمیذاشتی رو چشات بمونه آخرین روزی که مشهد بودیم و فرداصبحش میخواستیم راه بیوفتیم به سمت شمال، گل پسرمون مریض شد... تب و اسهال خلاصه کلی ما رو نگران کردی و حالمونو گرفتی... دلم میسوخت که این همه تپل شده بودی دوباره همه گوشتات آب بشه شب تا صبح همش بیدار بودم ، میترسی...
22 مرداد 1392

ماه رمضان سال 1392

امسال خداروشکر من تونستم بعد از دو سال روزه خوری به خاطر آقا پسر گلم، روزه بگیرم. جیگر طلا یادت باشه من به خاطر جنابعالی تقریبا دو سال روزه خوردم. امسالم همه میگفتن روزه نگیره چون خیلی ضعیف شده بودم، ماشالله ماشالله شما روز به روز تپل تر میشی و منم روز به روز لاغرتر... مجموع وزنمون تو این یک سال 60 کیلو بوده: یادمه وقتی 5 کیلو بودی من 55 بودم، بعد شدی 6 کیلو من 54، شدی 7 کیلو من 53، شدی 8 کیلو من 52، شدی 9 کیلو من شدم 51 کیلو، 10 کیلو که بودی من 50 بودم، به 11 رسیدی و م به 49 و قبل از ماه رمضون که دیگه رکورد زدیم شما داشتی 12 کیلو میشدی من 48 کیلو... اگه همین طور ادامه پیدا کنه در سال های بعد تنها اسکلتی از مادرت را خواهی دیییییید.... ...
15 مرداد 1392

تابستان 92 و سرگرمی ها و مهارت های امیر طلا

عزیز دلم روز به روز شیرین تر و شیطون تر میشه. از لحظه ای که از خواب بیدار میشی تا لحظه ای که دوباره به تخت خواب برمیگردی مدام در حال راه رفتن یا بهتر بگم دویدنی...! دیگه حرفای ما رو کامل میفهمی ... هر چیزی میگیم بیار میری پیدا میکنی و میاری. میگیم بیشین میشینی، دست نزن داغه "جیییزه" یا کفشاتو پا کن میری کفشاتو میاری... خلاصه کم کم میتونیم هر کاری داشتیم بهت بگیم اطرافیانتو دقیق میشناسی: مثلا میگیم بابایی کو ؟ اشاره میکنی: اییی...نه همینطور مامانی، خاله، دایی ها، صالحه، ستاره، خانم جون، پدرجون... خلاصه دیگه کاملا همه رو میشناسی. به دایی میگی دادا... به خاله هم میگی دیدا !!! میری گوشی تلفن یا موبایل رو برمیداری و اکثر ...
14 تير 1392
1